مهدى محقق
48
مجموعه متون و مقالات در تاريخ و اخلاق پزشكى در اسلام و ايران ( فارسى )
الحمّى المطبقة الدّمويّة 133 / 2 اگر خلط عفونى خونى باشد آن را تب مطبقهء خونى گويند . الحمّى المطبقة المحرقة 132 / 18 « 39 » اگر خلط عفونى ، صفراوى باشد تب مطبقهء سوزان خوانده مىشود . حمّى يوم 123 / 11 « 40 » تب روز آن است كه داراى مادهاى است كه از آن بهوجود مىآيد . الحّى 75 / 7 حى ( زنده ) آن چيزى است كه داراى حس و حركت ارادى است ، و غير حى آن ناميى ( بالنده ، نموكننده ) است كه آن را حس و حركت ارادى نيست . الخادمة ( القوّة . . . ) 104 / 5 ، 16 قوّتى است كه ياريگر قوّهء مخدومه است ؛ مانند قوّهاى كه در خدمت قوّهء غاذيه است - همچون جاذبه كه غذا را جذب مىكند ، و ممسكه كه آن را نگاه مىدارد ، و هاضمه كه آن را ديگرگون مىكند و به اعضا ماننده مىسازد ، و دافعه كه فضول آن را دفع مىكند . الخاصّة 75 / 18 خاصه آن لفظى است كه دلالت بر معنى عرض مىكند كه اختصاص به يك نوع دارد و در جميع افراد آن نوع يافت مىشود ؛ مثل نيروى خنديدن در نوع انسان . الخدر ( خفته شدن اندامها ) 123 / 9 « 41 » بىحس شدن يا كم حس شدن برخى از اعضاست ، به جهت امتلايى كه قوّهء حساسه را از نفوذ در عصب آن مانع مىشود . الخراز 121 / 4 « 42 » اجسام لطيفى كه در پوست سر پراكنده مىشوند بدون هيچ زخمى ، و در عربى « هبريّة » و « ابريّة » نيز خوانده مىشود . الخشم 125 / 16 نابود شدن حس بويايى را گويند .
--> ( 39 ) . اين تب كو را محرقه خوانند از عفونت خون بود . هدايه ، ص 701 . ( 40 ) . اين تب جز يك روز بقا نبود و آسانترست به علاج . هدايه ، ص 648 . ( 41 ) . معنى خدر خيرهگشتن اندامها بود . هدايه ، 264 . خدر در عضوى پيدا مىشود كه داراى حس است و خدر حس و حركت را از بين مىبرد . اين عارضه به علت سرما پيدا مىشود و بيشتر در كسانى كه بر روى برف سفر مىكنند ديده مىشود . حاوى ، ج 1 ، ص 51 . ( 42 ) . سبوسهء سر بود . هدايه ، ص 213 . اين را « ابريه » نيز گويند . العمدة ، ج 1 ، ص 158 .